بهانه شب

بهانه کن مرا شبی، برای بی قراریت
برای شعر گفتنت، ترانه های جاریت

ز چشم من غزل بگو، قصیده شو برای من
به مثنوی ردیف کن، سرور و سوگواریت

کمی کنار من بمان، و پاک کن سرشک را
ز چشمهای خیس من، به رسم غمگساریت

برای باور دلت، عیان نکرده ای هنوز
که من چقدر عاشقم، فدای راز داریت

قسم به عطر رازقی، به یاس های تب زده
به نغمه چکاوک و به شرم دوست داریت

که اخم و خنده تو را به نقد جان خریده ام
تفاوتی نمیکند، عتاب و سازگاریت

تو جرعه ای از عاشقی بسوی من روانه کن
ببین چه شعله ای کشم برای چشمه ساریت

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی